داستانهايي از حضرت رقيه (س)
« حارث شامي » گفته است :
«شبي من همراه عدهاي كه نگهبان اهل بيت امام حسين(ع) بودند، بودم . آن شب اهل بيت پيامبر را در خرابهاي جاي دادند ، و سر مطهر امام حسين(ع) را به شاخه درختي نزديك آن خرابه آويزان كردند .
نزديكيهاي صبح بود. من ديدم كه دختر كوچكي از بين زنها بيرون آمد . او آهسته آهسته به سمت درخت ميرفت تا كسي متوجه حضورش نشود. تمامي نگهبانها در خواب بودند . من بيدار بودم ، اما خود را به خواب زدم ، و چيزي نگفتم . ميخواستم ببينم كه آن دختر به كجا ميرود . آن دختر بچه چند بار با ترس و لرز به طرف سر آمد و بازگشت . ولي سرانجام خود را به زير آن درخت رسانيد ، بر روي زمين نشست ، صدا زد : « يا ابتاه! وافرقتاه بعد فراقك!»؛ «باباجان ! امان از داغ دوري و جدايي.» آن دختر به سر پدر نگاه ميكرد ، سخناني ميگفت و گريه ميكرد . در اين هنگام سر امام حسين(ع) پايين آمد ، رو به روي آن دختر بچه قرار گرفت ، و حضرت رقيه(س) خطاب به سر بابا عرضه داشت : «السلام عليك يا ابتاه، وامصيبتاه بعد فراقك، واغربتاه بعد شهادتك .»؛ «سلام باباجان ، واي از شدت اندوه و غم بعد از فراق تو و واي از غريبي بعد از شهادت تو . »
سپس حضرت رقيه رو به سر كرد ، و عرضه داشت : «يا ابتاه! اسرونا و هتكوا حرمتنا و احرقوا خيامنا و نهبوا اموالنا و اشهرنا و ربطوا و قيدنا و الان حبسونا فيما تراه.»؛ «بابا جان ! ما را به اسارت گرفتند ، و نسبت به ما هتك حرمت كردند ، و خيمههاي ما را به آتش كشيدند و ماها را به زنجير بستند، و الان هم ما را در اين خرابه جاي دادند . » دختر كوچك حسين(ع) بعد از گفتن اين سخنان، فريادي كشيد، و از هوش رفت .
حارث ميگويد : «فرأيت بالله العظيم قد تدلي ذلك الجزع علي الصيبة و الرأس يقبلها و يسليها و يواخيها و يقول : « اصبري يا قرة عيني ؛ فان لنا فيما وقع علينا شفاعة المذنبين.»؛ «به خداوند عظيم سوگند ياد ميكنم كه من ديدم آن شاخه درخت خم شد، تا اين كه سر مبارك امام حسين(ع) نزديك صورت دختر خردسالش رسيد ، او را ميبوسيد و تسلي ميداد و ميفرمود: «اي نور چشمانم! صبر كن؛ زيرا از اين بلاهايي كه به ما ميرسد، شفاعت گناهكاران با ماست .» (1) سپس سر امام
حسين(ع) به حضرت رقيه(س) فرمود : دخترم ! سختيهاي اسارت و شكنجههاي راه مصيبت تو تمام شد. تو چند شب ديگر پيش من خواهي بود. در برابر رنجها صبر كن؛ زيرا پاداش و مقام شفاعت نصيبت ميگردد.»
«حارث شامي» ميگويد : «من خانهام نزديك خرابه شام بود . منتظر بودم ببينم آيا اين دختر بچه طبق گفته پدرش ، به زودي به او ملحق ميشود تا اين كه يك شب صداي ناله و فرياد از خرابه شام شنيدم ، پرسيدم : «چه خبر است؟» گفتند : حضرت رقيه(س) از دنيا رفت.»
به همين خاطر بود كه وقتي سر بريده امام حسين(ع) را به خرابه شام نزد حضرت رقيه(س) آوردند، حضرت رقيه(س) در بين سخناني كه به سر بريدة بابا گفت ، عرض كرد : «بابا جان ! به وعدهات عمل كن و مرا هم همراه خود ببر .» امام حسين(ع) نيز به وعدة خود عمل كرد، و رقيهاش را با خود برد . » (2)
1- ثمرات الحيات ، جلد 2 ، صفحه 181 - 182.
2- رياض القدس ، جلد2 ، صفحه 325